تبليغاتX
روزهای ورونیکا




















روزهای ورونیکا

از خودم می نویسم و لحظه هایی که با همسرم می گذرد...

 

دلم برای همه تنگ شده...

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:33 توسط ورونیکا| |

 

یا امام رضا...

مگه نه اینکه تو امام رئوفی....؟! میشه هدیه سالگرد ازدواجمون بارگاه با شکوه تو باشه...؟!

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:18 توسط ورونیکا| |

زن جوون  يه قاچ از سيب سرخي رو كه پوست گرفته ميده دست همسرش و خيره ميشه به جاده و رونيزي كه جلوشون رانندگي ميكنه...
هيجانزده ميگه: واي... من عاشق اين ماشيناي شاسي بلندم ... كي يه مدلشو برام مي خري  عزيزم؟...
مرد جوون به سيب سرخ توي دستش گاز ميزنه و با لبخند جواب ميده: مي خرم برات... به همين زوديا عزيزم... به همين زوديا...
و زن جوون خودشونو توي يه ماشين شاسي بلند تصور ميكنه كه سيب سرخ پوست ميگيره و ميده دست همسرش و ميزنن به دل جاده...
.
.
.
.
.
راني هلو رو باز ميكنم و ميدم دست جرويس...
آهنگ برديا كه پخش ميشه جرويس صداي ضبطو زياد ميكنه و با لبخند خيره ميشه به من...
بهترين ترانه رو من....از چشاي تو مي سازم... تو قمار زندگيمون... تو نباشي من مي بازم...
ناخودآگاه ميگم: آهنگ وبلاگم...
و يادم مي افته چند وقتي هست كه چيزي ننوشتم و چيزي نخوندم...
غرق شنيدن اهنگيم كه زن  و شوهر جوون چند سال پيش كه دلشون مي خواست يه ماشين شاسي بلند داشته باشن سوار بر رونيزشون از كنارمون رد ميشن...
زن در حال پوست گرفتن يه سيب سرخه...
هيجانزده ميگم: واي جرويس... من عاشق اين ماشين شاسي بلندام... پس كي برام يه مدلشو مي خري؟...
مي پرسه چه رنگيشو مي خواي؟
ميگم: مشكيشو...
لبخندي تحويلم ميده و ميگه: به همين زوديا عزيز دلم... به همين زوديا...
و من خودمونو تصور ميكنم كه توي ماشينمون نشستيم و براي جرويس راني هلو باز ميكنم و مي زنيم به دل جاده...
.
.
.
.
زن جوون داره براي همسرش چايي ميريزه كه چشمش مي افته با سانتافه مشكي رنگي كه پشت سرشون در حال حركته...
هيجانزده ميگه:‌ واي عزيزم من عاشق اين ماشيناي شاسي بلندم... كي برام يه مدلشو مي خري؟
همسرش چايي رو از دستش ميگيره و در حالي كه توي آيينه به ماشين پشت سرشون نگاه ميكنه لبخندي ميزنه و ميگه: به همين زوديا عزيزم...به همين زوديا...
و زن قبل از اينكه تصور كنه توي يه ماشين شاسي بلند نشسته و داره براي شوهرش چايي ميريزه نگاهش مي افته به ماشين مشكي رنگ كه از كنارشون مي گذره و توي دست زن جوون  توي ماشين يه راني هلو مي چرخه و صداي ضبطشون  رو مي شنوه كه ميگه
دوستت دارم... دوستت دارم... توي دنيا... تو رو دارم...
.
.
.
.
 و اين ماجرا همچنان ادامه دارد.... 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:2 توسط ورونیکا| |

 

این دومین رئیسیه که بهم قول درست کردن کارمو داده بود و قبل از اینکه به قولش عمل کنه و منو از این

 بلاتکلیفی نجات بده از پشت میز ریاست بلند شد و جاشو به یکی دیگه داد ....!

حالا باید دوباره یکی حالیه این سومی کنه که قضیه منو کارم چی بوده و چه خواهد شد...؟!

خدا جون یه وقت فک نکنی به قولشون دلبسته بودما.... نه....از اولم طرف حسابم خودت بودی و خودت....

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:2 توسط ورونیکا| |

 

دلم امشب برای شب عروسیمون تنگ شد...

دلم امشب همون حال و هوا رو می خواست...

همون حس و حالو...

همون برق چشما رو...

دلم می خواست دوباره همون عروس شاد و شنگولی بودم که با اون لباس سفید پا به پای جرویس وسط سالن می رقصیدم و همه چشمها بهمون خیره بود...

عجب شب بی نظیری بود...

.

.

.

پ ن: آلبوم  عکسای عروسیمون با اون همه وسواس من بالاخره تکمیل شد... توجه داشته باشید فقط تکمیل شد و هنوز به چاپ نرسیده...!

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 20:40 توسط ورونیکا| |

 

چشمامو بستم تا جرویس خیسیشو نبینه...

سرم روی سینه اشه و دستاش محکم دورم حلقه شده...

 میگم: تو خیلی بدی جرویس....!!!

می پرسه: چرا عزیزم...؟

با صدایی لرزون جواب میدم: چون اجازه دادی بهت شک داشته باشم... چون این سوءظن لعنتی رو

انداختی به جون من و زندگیمون...

محکمتر بغلم میکنه و میگه: حق داری ورونیکا... اما دیگه تموم شد... خیلی وقته که تمومش کردم...

دلم می خواد باور کنم...

دلم می خواد شجاعت اینو داشتم که توی صفحه اول کتابم بنویسم : اعتماد  به تو بزرگترین سرمایه زندگیمه...

 صورتمو بین بازواش پنهون میکنم و سعی میکنم اشکام بیرون نریزه...

.

.

.

پ ن:  تولد....؟!..... اگرچه به قول مکتوب  به سندروم بد قلقی روز تولد دچار شده بودم..... اما به همان کیک و کادو گذشت... 

خوندن این قالب آسونتره...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:33 توسط ورونیکا| |

چشمامو كه باز مي كنم مي بينم آفتاب افتاده كف اتاق...

بر مي گردم سمت جرويس و مي بينم با وجود گرما بازم پتو رو پيچونده دور خودش و غرق خوابه...

پرده رو مي كشم و كولر رو روشن مي كنم و دوباره بر مي گردم توي تخت...

 قبل از اينكه دوباره پلكام سنگين شه موبايلمو نگاه مي كنم...اس ام اس دارم.... ثمينه..." جونور تولدت مبارك... الان در حالي؟" .... دقت مي كنم و مي بينم ساعت دو نيمه شب اس ام اس داده و لابد پيش خودش فكرايي كرده بود كه پرسيده اون موقع در چه حالم...؟!  

 توي دلم مي گم : اگه ديشب اون  اخلاق گندم بالا نيومده بود شايد در همون حالي بودم كه تو فكرشو مي كردي... و موبايلو مي ذارم گوشه پاتختي...

چشمامو مي بندم و دوباره خوابم مي بره...

...............................................................

جرويس بيدار شده و سعي مي كنه چشمامو هر جوري كه هست باز كنه...

از مهربوني هايي كه براي تبريك تولد به نظرم  ناشيانه اس هم  خنده ام مي گيره  و هم لجم در مياد...

ميگه: براي امروز يه برنامه هايي دارم... ميگم: كيكه خيلي بزرگ نباشه ها...!

و وقتي كه ميره دنبال برنامه هاش من فكر ميكنم امروز چي ميتونه خوشحالم كنه... ؟!

و از تصور اينكه وقتي جرويس برگشت علاوه بر همه چيزاي توي دستش يه كرانچي فلفلي هم برام بياره...

 يا اينكه امروز مجبور نباشم ناهار درست كنم و ظرف بشورم...

يا  از آتليه زنگ بزنن و بگن آلبوم عروسيمون حاضره...

و يا اينكه فردا آقاي صاد بگه  قراردادمو مي بندن و همه طلبم رو تمام و كمال بهم ميدن. .. يه انرژي اي سراغم مياد كه از تخت جدام ميكنه...

دلم مي خواد تصور كنم جرويس قراره سورپرايزم كنه اما ميدونم اين اتفاق نمي افته... حتي سورپرايز كردن من به ذهنش خطور هم نميكنه...

 از ديروز مدام داره راه ميره و ميگه: براي تولدت يه برنامه هايي دارم و ميدونم برنامه هاش از خريد يه كيك و كادو تجاوز نخواهد كرد...

و منه مرداديه جاه طلب آرزو ميكنم دست كم يه خورده خلاقيت نشونه بده و برام يه اتفاق غير منتظره خوشايند بسازه...

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 17:57 توسط ورونیکا| |

چون اجازه دادي زيباترين و پاكترين لحظات عمرم را با تو و در كنار تو تجربه كنم...
گرمي بخش زندگي ام هستي و شورآفرين خانه ام...
خوشحالم ميكني و خوشحال بودنم برايت مهم است...
سوسكها را مي كشي و برايم كرانچي فلفلي مي خري...
و...
جملات رو پشت سر هم مي نويسم و فكر ميكنم گرچه همشون حقيقتي ان كه ميتونه جرويس رو ذوق زده كنه اما دل من... انگار بين اين همه واژه و جمله دنبال يه چيز خاص ميگرده و پيداش نميكنه...
دارم براي جرويس كتاب مي نويسم..." چرا عاشقت هستم " و تمام مدتي كه دليلاي عاشق بودنمو پشت سر هم رديف ميكنم به اين فكر ميكنم كه اصلا عاشق هستم؟
و در آخر تصميم ميگيرم عنوانش رو عوض كنم...: " چرا دوستت دارم؟‌ " ...
.........
دارم سالاد درست ميكنم و دنياي مد ميبينم...
خونه رو بوي غذاي مورد علاقه جرويس برداشته...
زنگ ميزنه و ميگه امروز دير مياد... شايد تا عصر...
تنهايي ناهار مي خورم و اصلا بهم مزه نميده...
...........
تو تختخواب غلط مي زنم و بي خوابم...
زل مي زنم به ديوار اتاق كه پر شده از عكساي من و فقط يه دونه عكس از جرويس وسطشون پيداست كه رو به  دوربين لبخند ميزنه ...
فكر ميكنم چه پلكاي سنگيني دارم توي آغوشش كه براي يه لحظه بيدار موندنم چه شيطنتها كه نميكنه و حالا كه نيست  انگار بالشش يه دهن كجيه گنده اس......
خودمو لاي پتو ميپيچم  واونقدر به ديوار پوشيده از عكس خيره ميشم كه خوابم ميبره...
.................
چيزي تا تاريك شدن هوا نمونده...
هنوز نيومده... بي قرارم...
براي چند دهمين بار موبايلشو ميگيرم و خاموشه...
اگه اتفاقي افتاده باشه...!
دلم ميگيره...
ياد كتابم مي افتم و عنوانش... حالا كه نيست ميفهمم بوسه هاي هر لحظه اش انگار حكم هوا رو برام داره كه تنفسش ميكنم و اونقدر برام عادي شده كه فكر نميكنم اگه نباشه....!
انگار حالا مي فهمم كه فقط دوستش ندارم...
حالا مي فهمم كه وقتي نيست خيلي چيزا كمه...
و درست موقعي كه تصميم ميگيرم عنوان كتابم هموني باشه كه بود صداي زنگ در مياد...
............

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:49 توسط ورونیکا| |

 

جيغ ميزنم و وحشت زده از خواب مي پرم...

جرويس بيدار ميشه و برميگرده سمتم...

گلوم از جيغ ها و نفس هاي منقطعي كه توي خواب كشيدم خشك شده و درد ميكنه...

از توي خيابون بوق بوق عروس كشون مياد...

جرويس دستشو دورم حلقه ميكنه و منو ميكشه سمت خودش و خواب آلود ميگه:‌‌‌ چي شده ؟ خواب بد ديدي ؟...

خودمو از توي بغلش ميكشم بيرون و غلط ميزنم گوشه تختخواب......

در حالي كه پشتم بهشه آهسته ميگم: داشتي منو ميكشتي .... داشتي خفه ام مي كردي و ميخنديدي....!!!

وبغض آلود اشك گوشه چشممو پاك ميكنم...

 

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 16:2 توسط ورونیکا| |

 

ساعت نه و نيمه صبحه و من سر كارم... پشت ميزم نشستم و" هستي ات را بر افروز " مي خونم :

ذهن شما درست مانند يك كامپيوتر عمل ميكند... وقتي برايش برنامه ريزي كنيد و دستورهايتان روشن و بي هيچ ابهامي باشد ذهن ناخوآگاه شما آنها را دريافت كرده و دنبال راهي ميگردد تا به واقيت تبديلشان كند و...

كتابو ميبندم و ميذارم روي ميز...

چند دهمين باريه كه  اين جملات رو اتفاقي خوندم و يا از كسي شنيدم ...

به كاج هاي سوزني پشت پنجره خيره ميشم و توي دلم ميگم: دستور واضح و روشن آره ؟... بي هيچ ابهام و ترديدي...! خيلي خوب باشه...  ذهن عزيزم...! يه دستور خيلي مهم بهت ميدم...!! من پولمو ميخوام...! حقوقي كه توي اين چند ماه اخير  قراره بهم تعلق بگيره و من هنوز نميدونم كي و چه موقع!!!... اما حق منه و من هم مي خوامش...! واقعا مي خوامش...! از اين روشن تر ؟! ... پس حالا خودت راهي براي بدست آوردنش پيدا كن...! اگه لازمه با كسي ارتباط برقرار كني اينكار رو بكن...! من منتظرم...!

لبخندي چاشني دستورم ميكنم و دوباره كتابو باز ميكنم...

ساعت يازده و نيمه... كاري براي انجام دادن نيست...

دارم وسايلمو جمع ميكنم كه آقاي خ از در وارد ميشه و رسيدي رو تحويلم ميده و ميگه امضاش كنم...!

با تعجب نگاش ميكنم...!

حقوقمه... !!!  

امضا ميكنم و آقاي خ ميره و من ميمونم و اسكناس هايي كه توي دستمه و  اين كامپيوتر ذهن و يه حس پر از شگفتي...!

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:35 توسط ورونیکا| |


Design By : Night Skin