X
تبلیغات
روزهای ورونیکا

روزهای ورونیکا

با خودم می گویم اگر زندگی دیگری وجود داشته باشد ترجیح می دهم مرد باشم....

آنوقت می دانم وقتی همسرم قهر کرده است و حرف نمی زند هیچ چیز جز دستهای نوازشگر و آغوش مردانه و عطر تنم نمی تواند آرامش کند...!

هر چه باشد او یک زن است...!

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 14:22 توسط ورونیکا|

قصه ملا و پسرش را شنیده اید؟...

همان که ملا و پسرش و الاغشان در مسیری می رفتند و هر کس آنها را می دید چیزی می گفت....

اینکه چرا پدر تنهایی سوار است...؟ و چرا پسر تنهایی سوار است...؟ و چرا هر دو با هم سوارند...؟ چرا هیچ کدام سوار نیستند....؟ و.....

توی این یکسال و ده ماهی که دخترک به دنیا آمده است عجیب احساس می کنم حکایت ما هم شبیه حکایت ملا بود و پسرش...

و البته این قصه هنوز هم ادامه دارد....

و البته من هم هنوز آدم نشده ام....!

.

.

.

پ ن: راستی... خوشحال می شوم اگر اینجا اسم وبلاگم را ثبت کنید...

http://vote.persianweblog.com/Voter/Create 

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 20:53 توسط ورونیکا|

تنها دلخوشی این روزهایم دخترکم است....

وقتی که دستهای کوچکش را دور گردنم حلقه می کند صورت لطیفش را می چسباند به صورتم و با صادقانه ترین لحنی که می شناسم میگوید: مامان...دوست... ( مامان دوستت دارم)

آن وقت است که دلم می خواهد دنیا توی آغوش کوچکش بایستد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 12:27 توسط ورونیکا|

وقتی که شمر باشی.... بی رحم خواهی بود و سنگ دل....

وقتی که هدیه ای از طرف خدا باشی و پاداش یک کار خیر.... لطیف خواهی بود و مهربان....

دیگر دست تو نخواهد بود.... باورت خواهد شد که همانگونه ای....!

و همان گونه  هم رفتار خواهی کرد...!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 0:3 توسط ورونیکا|

چقدر امشب دلم کسی را می خواست که مراقبم باشد...

که هوایم را داشته باشد.... که حواسش به من باشد....

که کنارش نگران هیچ چیز و هیچ کس نباشم...

که کنارش نترسم...

که ادای قوی بودن در نیاورم....

که هر وقت دلم گرفت بغض کنم.... اشک بریزم....بشکنم...

و خیالم تخت باشد که او هست... کنار من.... تکیه گاه من....

منی که همینی ام که هستم....

چقدر امشب دلم کسی را می خواست که شانه هایم را بگیرد و زل بزند توی چشمهایم و بگوید: اشک هایت را پاک کن دختر.... من اینجایم... کنار تو.... نمی گذارم احدی غم توی نگاهت بپاشد.... حالا هر که می خواهد باشد....

دلم امشب یک آغوش امن می خواست....

شانه ای محکم...

دستانی نوازشگر...

و یک دنیا حرف...

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 22:4 توسط ورونیکا|


آخرين مطالب
» 227
» 226
» 225
» 224
» 223
» 222
» 221
» 220
» 219
» 218
Design By : Pars Skin