روزهای ورونیکا

کنار سنگ سرد نشسته ام ....

فکرم توی خاطرات بچگی است .... توی کوچه پس کوچه های کودکی ...!!

یاد آن روزها لبخندی کمرنگ می نشاند روی لبهایم....

پرده ی اشک توی چشمانم کنار می رود...!

پنجشنبه آخر سال است....

یاد خانه پدربزرگها بخیر..... که بعد رفتنشان هر سال انگار عیدها چیزی کم دارد برایم ....!

.

.

.

.

امسالتان پر از دلخوشی..... پر از لبخند های بی اختیار..... پر از اتفاق های شیرین و دوست داشتنی....

عیدتان مبارک....بهارتان سبز...

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:3 توسط ورونیکا| |

- مامان؟

- بله دخترم...

- میشه برام فریدی.....نه ..فرادی.....نههه فریدونی......نهههههه.....چی بود اسمش؟..... میشه برام الفنت درست کنی؟!

- منظورت فرنیه....؟!!!!؟

- آره همون..... 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:38 توسط ورونیکا| |

از خانه تکانی اتاق دخترک خسته نمی شوم....!

غرق می شوم توی دنیای کودکی و  برای لحظه ای دغدغه ها و دلخوری های این روزهایم را فراموش می کنم.....!

اسباب بازی های دخترک مرا یاد بچگی های خودم می اندازد....!

خانه عروسکی اش مرا می برد به وقتی که با یک کارتن خالی برای خودم خانه عروسکی کوچکی ساخته بودم و عروسکهایش را خودم با خورده پارچه و کاموا دوختم و مبل هایش را با تخته های کوچک چوبی و میخ سر هم کردم و رنگ زدم.... و چه لذتی می بردم از بازی با این خانه کوچک.....!

کلبه اش مرا یاد پشتی های پته مامان می اندازد که خودش تک تکشان را دوخته بود و بی اندازه رویشان حساس بود.... بعضی از ظهرها وقت چرت بعداز ظهرش پیه همه چیز را می مالیدیم به تنمان و با پشتی ها خانه می ساختیم برای خودمان و در تمام مدت بازی نگران بودیم نکند مامان سر برسد.....!!

سرسره دخترک مرا یاد قهقهه های کودکی ام می اندازد.... ! یاد تاب بازی هایم و خنده هایی که فکر می کنم در طول این سی سال زندگیم دیگر مثل آنها نداشتم.... !

چقدر سعی کرده بودم با یک تکه تخته و چند تا چرخ روروئک برای خودم اسکوتر بسازم و نشد....!!

ماشین شارژی نهایت آرزوی کودکی ام بود.... راستش آن وقتها اصلا همچین ماشینی توی هیچ مغازه ای وجود نداشت اما من همیشه توی تخیلاتم با خودم فکر می کردم کاش میشد ماشینی بود فقط برای بچه ها ....مثل ماشین های توی شهربازی.... این روزها اما توی اتاق اکثر بچه ها یک ماشین کوچک شارژی دارد خاک می خورد....! طفلکی ها جایی ندارند برای گاز دادن و لذت بردن....!! شاید کسی هم که ایده ساخت این ماشینها را داد رویایی شبیه به من داشت... و خوشحالم که او رویایش را به واقعیت تبدیل کرد....!

من امروز وسط یک عالمه عروسک و اسباب بازی و لگو و کاغذ و مدادهای رنگی و کتاب های قصه و گل سر های جورواجور و دامن های چین دار نشسته ام و دلم نمی خواهد تکاندن اتاق دخترکم به این زودی ها تمام شود...!!!

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:42 توسط ورونیکا| |

درها رو بستم روت تا

احساس آرامش کنم....

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:52 توسط ورونیکا| |

تلفنش که زنگ خورد روی صفحه موبایلش افتاد : زندگیم....!!

شوهرش پشت خط بود....!!

برای چند لحظه بی هیچ حرکتی.... بی هیچ فکری....بی هیچ احساسی....بی هیچ عکس العملی فقط زل زده بودم به صفحه موبایلش و اسم " زندگیم " که افتاده بود روی گوشی....!!!

هنگ بودم انگار.... قفله قفل....!!

تا یک ساعت بعدش.... تا وقتی که موبایل جرویس را برداشتم تا پیغامهای توی گروه مشترک وایبری مان را بخوانم....

همان موقع بود که فهمیدم چرا این کلمه ی ساده آن هم روی گوشی کسی دیگر توانست اینقدر بهمم بریزد...؟!

همان موقع بود که فهمیدم اصلا معنای کلمه " زندگیم " جای اسم یک آدم یعنی چه....؟!

همان موقع بود که فهمیدم چقدر تهی ام.... چقدر خالی.....!!!

.

.

.

.

پ ن : دلم یک عاشقانه ی آرام می خواهد....

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:44 توسط ورونیکا| |