روزهای ورونیکا

سخت ترین بود.... صادقانه می گویم این اسباب کشی سخت ترین و طولانی ترین و پدر در آر ترین اسباب کشی ای بود که تا به حال داشتیم...  !!

نمیدانم دلیلش چه بود.... خانه حاضر و آماده بود....فقط یک گاز تو کار سفارش داده بودیم که نصبش کمی طول کشید... اما همه چیز مثل اسباب کشی های قبلی گذشت.... واقعا نمیدانم دلیل این همه فشار و سختی چه بود..... شاید اینبار خودم سخت گرفته بودم.... نمی دانم.... اما هر چه بود گذشت....  

حالا دوباره اینجایم.... توی خانه مجازی ای که همیشه یک گوشه ذهنم اینجاست....  

همه چیز مثل همیشه است.... پائیز مدتهاست که از راه رسیده و من هم مثل هر سال انتظار بهار را می کشم.... خنده دار است میدانم.... اما انگار هر سال دلم نمی خواهد زمستان را زندگی کنم....!!! دلم می خواهد بخوابم و وقتی چشم باز می کنم بهار از راه رسیده باشد....!!!!  

بیشتر می آیم.... به زودی زود....

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 12:59 توسط ورونیکا| |

سال ۸۵ بود..... درسم تمام شده بود و داشتم می رفتم....  یادت هست....؟!

در حالی که پر بودم از حس های جورواجور آمدم خانه ات..... خانه ی دوست داشتنی ات.....

پر بودم از حرف..... پر بودم از بغض .... داشتم بعد از چهار سال کنار تو بودن می رفتم... داشتم می رفتم و نمی دانستم باید چه بگویم....؟!

یادم می آید با چشمهای خیس نگاهت کردم و فقط خواستم که از این به بعد هم باشی....! من داشتم از کنارت می رفتم اما خواستم که حضورت را دریغ نکنی....... خواستم که توی اتفاق های مهم زندگیم نگاهم کنی.... لبخند بزنی به رویم.....!

توی تمام این سالها سایه سبز و مهربانت را دیدم....!

وقتی که جرویس پا به زندگیم گذاشت.....!

 وقتی که دخترک را باردار شدم.....!

 لبخندت را دیدم رئوفم.... برایم دست تکان دادی و رفتی....!

راستش شاید به نظر خیلی ها اتفاقی باشد..... شاید اسمش را بگذارند تصادف.... اما  من این تقارن را دوست دارم.... من این را نشانه ای میدانم میان من و خودت.....! 

اینکه صاحب قبلی خانه مان اینقدر بد قولی کند و آخر سر کلید خانه مان را روز تولد تو بگذارد توی دستهایمان....!

این را دوست دارم که روز میلاد تو آینه و قران می گیرم دستم و پا توی خانه ام می گذارم....!

این را دوست دارم که باز هم ایستاده ای و توی یک اتفاق خوب و قشنگ دیگر برایم لبخند زنان دست تکان می دهی....!

ممنونم که هستی..... ممنونم که هنوز مهمان دلتنگ سالهای پیشت را فراموش نکرده ای....!

تولدت مبارک رئوف مهربانم....

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 15:15 توسط ورونیکا| |

صاحب قبلی خانه که باز هم بد قولی کرد و قرار تخلیه را انداخت برای آخر هفته تصمیم گرفتم خودم را بزنم به بی خیالی....!

با خودم گفتم: ما که سال را ساخته ایم ماه را هم می سازیم.... فرقش فقط سه چهار روز است....!

و با خیال راحت دست از بسته بندی وسایل برداشتم....!

به همین سادگی.....

.

.

.

.

پ ن : فقط امان از انتظار کشیدن .... امان.....!!!

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 12:22 توسط ورونیکا| |

- مامان میشه موبایلت رو بردارم...؟

* آره دخترم... ولی می خوای باهاش چیکار کنی...؟!

- می خوام چند تا از عکسای خودمو که توی گوشیه بفرستم برای دوستم.... بعد اونم عکسشو بفرسته برای من.... بعد با هم ازدواج کنیم.....!!!

* عجبببب..... خوب این دوستت کیه حالا....؟؟؟!

- مرتضی پاشایی

*

.

.

.

.

پ ن : شمارش معکوس شروع شده است.....

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 12:27 توسط ورونیکا| |

توی سکوت خانه روی کاناپه نشسته ام و در حالی که لیست کارهای انجام شده را بالا و پائین می کنم انتظار بیدار شدن دخترک را هم می کشم....!

قبل از خواب تاکید کرده بود که چیزی را جمع نکن تا من بیدار شوم.... جمع کردن وسایل و چیدنشان توی کارتن به نظرش جالب و هیجان انگیز می آید....

 دلم می خواست امروز وسایل دکوری و ریزه میزه ی دم دست را جمع کنم... کاریست که دخترک هم می تواند برای انجام دادنش شریک خوبی باشد....!

اگر صاحب قبلی خانه بد قولی نکرده بود فردا کلید خانه توی دستمان بود.... اما ده روز بیشتر مهلت خواست و دلمان نیامد زندگیش میان ریخت و پاش بنایی خاک بخورد....!

دلم یک عالمه کوسن رنگی می خواهد....

 .

.

 .

.

پ ن : گاهی بعضی از عروس و دامادها آنقدر به هم می آیند که دیدنشان در کنار هم اشک شوق می نشاند توی چشمهایم.....

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 16:26 توسط ورونیکا| |