روزهای ورونیکا

صاحب قبلی خانه که باز هم بد قولی کرد و قرار تخلیه را انداخت برای آخر هفته تصمیم گرفتم خودم را بزنم به بی خیالی....!

با خودم گفتم: ما که سال را ساخته ایم ماه را هم می سازیم.... فرقش فقط سه چهار روز است....!

و با خیال راحت دست از بسته بندی وسایل برداشتم....!

به همین سادگی.....

.

.

.

.

پ ن : فقط امان از انتظار کشیدن .... امان.....!!!

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 12:22 توسط ورونیکا| |

- مامان میشه موبایلت رو بردارم...؟

* آره دخترم... ولی می خوای باهاش چیکار کنی...؟!

- می خوام چند تا از عکسای خودمو که توی گوشیه بفرستم برای دوستم.... بعد اونم عکسشو بفرسته برای من.... بعد با هم ازدواج کنیم.....!!!

* عجبببب..... خوب این دوستت کیه حالا....؟؟؟!

- مرتضی پا شا یی

*

.

.

.

.

پ ن : شمارش معکوس شروع شده است.....

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 12:27 توسط ورونیکا| |

توی سکوت خانه روی کاناپه نشسته ام و در حالی که لیست کارهای انجام شده را بالا و پائین می کنم انتظار بیدار شدن دخترک را هم می کشم....!

قبل از خواب تاکید کرده بود که چیزی را جمع نکن تا من بیدار شوم.... جمع کردن وسایل و چیدنشان توی کارتن به نظرش جالب و هیجان انگیز می آید....

 دلم می خواست امروز وسایل دکوری و ریزه میزه ی دم دست را جمع کنم... کاریست که دخترک هم می تواند برای انجام دادنش شریک خوبی باشد....!

اگر صاحب قبلی خانه بد قولی نکرده بود فردا کلید خانه توی دستمان بود.... اما ده روز بیشتر مهلت خواست و دلمان نیامد زندگیش میان ریخت و پاش بنایی خاک بخورد....!

دلم یک عالمه کوسن رنگی می خواهد....

 .

.

 .

.

پ ن : گاهی بعضی از عروس و دامادها آنقدر به هم می آیند که دیدنشان در کنار هم اشک شوق می نشاند توی چشمهایم.....

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 16:26 توسط ورونیکا| |

خدای خوبم..... خدای خوب و مهربانم...:

 چند روزی این حال بد و گند مرا ندیده بگیر و به حساب ناشکر بودنم نگذار....

بد اخلاقی های این روزهایم را.... حساس بودن هایم را..... سرد شدن هایم را ....جوش آوردن هایم را.... بگذار به حساب زن بودنم....!!!

من نا شکر نیستم...... هیچ وقت هم دلم نمی خواسته که مهربانی ها و خوبی هایت را توی زندگیم نبینم و نادیده بگیرم اما این روزها خودم خوب نیستم....!

حال بد این روزهایم را بگذار به حساب زنی که دلگیر است.... دلش توجه می خواهد.... دلش حمایت می خواهد.... دلش دوست داشتنی می خواهد که لبریزش کند.... !

جرویس نمی داند اما تو که می دانی این هورمونهای لعنتی چه بلایی می تواند سر حال و هوای یک زن بیاورد....؟!

پس تو در آغوشم بگیر.... تو نوازشم کن.... تو با بدقلقی هایم مهربانانه راه بیا.... سکوت این روزهایم را تو با طنین یک خنده بشکن.....

 من ناشکر نیستم خدا جان.... من فقط یک زنم....!!- فکر نکنی لبخندت را ندیدم -

پس ممنون می شوم اگر  این روزها صبورانه تحملم کنی....

آدم می شوم بعدش......قول می دهم..... قول....

.

.

.

بعدا نوشت : چه زود با مهربانی ات آدمم کردی.....! چه زود دلم گرم شد...! چه زود نگاهم کردی و در آغوشم کشیدی....به دو ساعت هم نکشید....!!! تو بی نظیری ....بی نظیر...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 1:6 توسط ورونیکا| |

طبق قرار کمتر از دو هفته دیگر تا رفتن به خانه جدید باقی مانده است....!

با خودم که فکر می کنم می بینم قبلا - مثلا تا یک ماه قبل ـ شور و شوقم برای رفتن بیشتر بود....

گرچه جیبمان آنقدرها پر و پیمان نبود اما ذهنم پر بود از ایده های نو برای دکوراسیون و چیدمان.... توی خیالم مدام تصور می کردم که مثلا چه رنگ کوسن بیشتر به مبل های زرشکی ام می آید....؟ یا مثلا نیم ست جدیدی که باید برای نشیمن بگیرم  چه رنگی باشد...؟ و کدام وسیله را رد کنم برود و کدام یکی را نگه دارم و از این قبیل تفکرات دکوراسیونی....!!!

حالا چند وقتی می شود که به هیچ کدام از اینها فکر نکرده ام..... راستش را بخواهید اصلا به خانه مان هم فکر نکرده ام....! هر چند روز یکبار جرویس از صحبت آن روزش با صاحب قبلی خانه برایم می گوید و یادم می اندازد که باید کم کم وسایل را بسته بندی کنیم ..... و من فقط یک باشد خشک و خالی تحویلش می دهم ....

حال جمع کردن وسایل و اسباب کشی را ندارم....! برایم فرقی هم نمی کند که اینبار قرار است برویم توی خانه خودمان..... اسباب کشی اسباب کشی است دیگر.... با همان دردسر ها و ریخت و پاش ها و خستگی های مخصوص خودش....!!

کلی کار هم هست که باید قبل از رفتن انجامش دهم... مثل شستن ملافه ها و تمیز کردن یخچال و کارهایی از این دست.... که فقط لیستشان کردم و گذاشتمشان جلوی چشم.... تا وقتی که حال انجامشان را پیدا کنم.....

چند روزیست که مدام از خودم می پرسم: ورونیکا کاری هست که بتوانم برایت انجام دهم؟ کاری که خوشحالت کند...که دوست داشته باشی و دلت بخواهد انجامش دهی.... اصلا چه کاری الان سرحالت می آورد و حالت را خوب می کند؟ همان را بگو.... برایت می کنم... قول می دهم....

بعد ورونیکا می نشیند و فکر می کند ..... فکر می کند و فکر می کند.... و کاری برای خوشحال شدن به یادش نمی آید.... دلیل برای خوشحال بودن زیاد دارد ها..... خیلی زیاد..... اما می خواهم کاری برای خوشحال بودنش انجام دهد..... دارد فکر می کند هنوز.....

.

.

.

پ ن: هر چه خواهی باش.... اما باش....

اما باش....

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 11:8 توسط ورونیکا| |