روزهای ورونیکا

سال ۸۵ بود..... درسم تمام شده بود و داشتم می رفتم....  یادت هست....؟!

در حالی که پر بودم از حس های جورواجور آمدم خانه ات..... خانه ی دوست داشتنی ات.....

پر بودم از حرف..... پر بودم از بغض .... داشتم بعد از چهار سال کنار تو بودن می رفتم... داشتم می رفتم و نمی دانستم باید چه بگویم....؟!

یادم می آید با چشمهای خیس نگاهت کردم و فقط خواستم که از این به بعد هم باشی....! من داشتم از کنارت می رفتم اما خواستم که حضورت را دریغ نکنی....... خواستم که توی اتفاق های مهم زندگیم نگاهم کنی.... لبخند بزنی به رویم.....!

توی تمام این سالها سایه سبز و مهربانت را دیدم....!

وقتی که جرویس پا به زندگیم گذاشت.....!

 وقتی که دخترک را باردار شدم.....!

 لبخندت را دیدم رئوفم.... برایم دست تکان دادی و رفتی....!

راستش شاید به نظر خیلی ها اتفاقی باشد..... شاید اسمش را بگذارند تصادف.... اما  من این تقارن را دوست دارم.... من این را نشانه ای میدانم میان من و خودت.....! 

اینکه صاحب قبلی خانه مان اینقدر بد قولی کند و آخر سر کلید خانه مان را روز تولد تو بگذارد توی دستهایمان....!

این را دوست دارم که روز میلاد تو آینه و قران می گیرم دستم و پا توی خانه ام می گذارم....!

این را دوست دارم که باز هم ایستاده ای و توی یک اتفاق خوب و قشنگ دیگر برایم لبخند زنان دست تکان می دهی....!

ممنونم که هستی..... ممنونم که هنوز مهمان دلتنگ سالهای پیشت را فراموش نکرده ای....!

تولدت مبارک رئوف مهربانم....

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 15:15 توسط ورونیکا| |

صاحب قبلی خانه که باز هم بد قولی کرد و قرار تخلیه را انداخت برای آخر هفته تصمیم گرفتم خودم را بزنم به بی خیالی....!

با خودم گفتم: ما که سال را ساخته ایم ماه را هم می سازیم.... فرقش فقط سه چهار روز است....!

و با خیال راحت دست از بسته بندی وسایل برداشتم....!

به همین سادگی.....

.

.

.

.

پ ن : فقط امان از انتظار کشیدن .... امان.....!!!

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 12:22 توسط ورونیکا| |

- مامان میشه موبایلت رو بردارم...؟

* آره دخترم... ولی می خوای باهاش چیکار کنی...؟!

- می خوام چند تا از عکسای خودمو که توی گوشیه بفرستم برای دوستم.... بعد اونم عکسشو بفرسته برای من.... بعد با هم ازدواج کنیم.....!!!

* عجبببب..... خوب این دوستت کیه حالا....؟؟؟!

- مرتضی پا شا یی

*

.

.

.

.

پ ن : شمارش معکوس شروع شده است.....

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 12:27 توسط ورونیکا| |

توی سکوت خانه روی کاناپه نشسته ام و در حالی که لیست کارهای انجام شده را بالا و پائین می کنم انتظار بیدار شدن دخترک را هم می کشم....!

قبل از خواب تاکید کرده بود که چیزی را جمع نکن تا من بیدار شوم.... جمع کردن وسایل و چیدنشان توی کارتن به نظرش جالب و هیجان انگیز می آید....

 دلم می خواست امروز وسایل دکوری و ریزه میزه ی دم دست را جمع کنم... کاریست که دخترک هم می تواند برای انجام دادنش شریک خوبی باشد....!

اگر صاحب قبلی خانه بد قولی نکرده بود فردا کلید خانه توی دستمان بود.... اما ده روز بیشتر مهلت خواست و دلمان نیامد زندگیش میان ریخت و پاش بنایی خاک بخورد....!

دلم یک عالمه کوسن رنگی می خواهد....

 .

.

 .

.

پ ن : گاهی بعضی از عروس و دامادها آنقدر به هم می آیند که دیدنشان در کنار هم اشک شوق می نشاند توی چشمهایم.....

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 16:26 توسط ورونیکا| |

خدای خوبم..... خدای خوب و مهربانم...:

 چند روزی این حال بد و گند مرا ندیده بگیر و به حساب ناشکر بودنم نگذار....

بد اخلاقی های این روزهایم را.... حساس بودن هایم را..... سرد شدن هایم را ....جوش آوردن هایم را.... بگذار به حساب زن بودنم....!!!

من نا شکر نیستم...... هیچ وقت هم دلم نمی خواسته که مهربانی ها و خوبی هایت را توی زندگیم نبینم و نادیده بگیرم اما این روزها خودم خوب نیستم....!

حال بد این روزهایم را بگذار به حساب زنی که دلگیر است.... دلش توجه می خواهد.... دلش حمایت می خواهد.... دلش دوست داشتنی می خواهد که لبریزش کند.... !

جرویس نمی داند اما تو که می دانی این هورمونهای لعنتی چه بلایی می تواند سر حال و هوای یک زن بیاورد....؟!

پس تو در آغوشم بگیر.... تو نوازشم کن.... تو با بدقلقی هایم مهربانانه راه بیا.... سکوت این روزهایم را تو با طنین یک خنده بشکن.....

 من ناشکر نیستم خدا جان.... من فقط یک زنم....!!- فکر نکنی لبخندت را ندیدم -

پس ممنون می شوم اگر  این روزها صبورانه تحملم کنی....

آدم می شوم بعدش......قول می دهم..... قول....

.

.

.

بعدا نوشت : چه زود با مهربانی ات آدمم کردی.....! چه زود دلم گرم شد...! چه زود نگاهم کردی و در آغوشم کشیدی....به دو ساعت هم نکشید....!!! تو بی نظیری ....بی نظیر...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 1:6 توسط ورونیکا| |