روزهای ورونیکا

فوتبالی بودنم بر می گردد به زمانی که دختر خانه بودم و به لطف بابا و برادرها ۹۰ دقیقه می نشستم پای تماشایش....

بعد از ازدواجم و اینکه جرویس اصلا اهل فوتبال نبود من هم دیگر مثل سابق فوتبال نمی دیدم....!

بازی ایران و نیجریه را ندیدم.... شاید ایران و بوسنی را هم نبینم..... اما بازی با آرژانتین را نمیشد از دست داد....

دیشب رفتم خانه پدری... یک کاسه تخمه گرفتم دستم و گفتم : آمده ام یک دل سیر بخندم.... برادرها چشم غره رفتند و کری خواندند.... خندیدم و گفتم: بابا جان.... قرار است امشب سوراخ سوراخ شویم... کجای کارید؟! مسسی می خواهد تمام حرفهایی که توی پیجش زدند را امشب جبران کند... !!

برادرها می خندیدند اما قبول نمی کردند که اوضاع به آن بدی که من می گویم باشد....

کلی هیجان داشتم توی بازی.... توپ که می آمد روی دروازه مان و می رفت میدیدم تمام اهل خانه دارند من را نگاه می کنند و قاه قاه می خندند و من یادم نبود که چکار کرده ام و چقدر بلند جیغ کشیده بودم....

هرچه من و برادرها حرص می خوردیم و بالا و پائین می پریدیم قربان جرویس جان بروم که ریلکس دراز کشیده بود جلوی تلویزیون و چلیک چلیک تخمه می شکست و همان قدری که برای دیدن سریال ستا یش هیجان نشان میدهد برای بازی دیشب همان را هم نشان نداد...!!!!

گرچه باختیم.... گرچه داور پنالتی را نگرفت....گرچه موقعیت های اندک گلمان را از دست دادیم.... اما بازی دیشب واقعا ارزش تماشا کردن را داشت.... مخصوصا وقتی دیدم بازیکنان آرژانتین از زدن یک گل به ما اینطور خوشحال شدند....!!!

نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 10:23 توسط ورونیکا| |

با جرویس زل می زنیم به مدل ها و طرح ها و رنگ های روتختی ها و لحاف و رو بالشی ها....

می خواهیم برای خانه جدید خرید کنیم....

من مدل توی کاتالوگ را دوست دارم و جرویس مدل حی و حاضر توی فروشگاه را که مدرن تر از مدل انتخابی من است... دلیلش هم این است که بیشتر با رنگ و کاغذ دیواری اتاق همخوانی دارد....!

قبول می کنم.... می خریم....!

اتاق خوابمان می شود یک اتاق خنک آبی و سفید و یک طوسی خیلی ملایم....

هنوز کلید خانه را تحویل نگرفته ایم.... صاحب خانه قبلی طبق قرار تا دو ماه آینده ساکن آنجاست...

تصمیم گرفته ام در کنار لحظه شماری برای رفتن به خانه خودمان... لذت ببرم از آخرین ماههای بودن توی خانه استیجاریمان که همیشه بابتش شکر گزار خدا بودم....

از نورش.... از آرامشش....از محله اش ... از حس خوبی که به من میداد.... !

اگرچه خانه داشتن مهم است اما این آدمها هستند که به پنجره هایش نور می دهند و به تک تک آجرهایش عشق و آرامش  ....خانه بدون آدمهایش سرد است و سوت و کور.....

.

.

.

آدمهای دوست داشتنی زندگیتان تندرست.... قلبتان خانه ی عشق و سقف بالای سرتان از آن خودتان باد انشالا....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 9:58 توسط ورونیکا| |

امروز هم از آن روزهایی است که کوک نیستم..... رو به راه نیستم....

هرچند که از صبح تا همین نیم ساعت پیش مهمانی بودیم و حرف زدیم و خندیدیم و همه چیز هم خیلی خوب بود و شب هم مهمانی دعوتیم اما ته دلم گرفته است و باز هم همان معده درد لعنتی افتاده به جانم....!

مامان امروز وقت دکتر دارد .... نمی دانم اینبار می رود یا نه...؟ جرات هم ندارم که این را از خودش بپرسم...! یا حداقلش بگویم که برو....!!!

اما....

امیدوارم که برود..... و چیز مهمی هم در کار نباشد......

آنوقت شاید کمی دلم آرام شود و روزهایم رنگ بگیرند....!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 19:31 توسط ورونیکا| |

این روزها حالم خیلی گرفته است....

هی می نویسم و سعی می کنم حال بدم را از لا به لای واژه ها و کلمات بکشم بیرون و هی نمی شود....!!

تمام جملات و کلمات را پاک می کنم تا شاید این حال مزخرف هم پاک شود و دود شود و برود هوا....!

که نمی شود .... که نمی رود....

نگرانم و کاش نگرانی ام را پتک نمی کرد و نمی کوبیدش توی....

بگذریم....!

بهتر است بروم تا همین چند خط را هم پاک نکرده ام....!

.

.

.

پ ن: مخاطب این پست جرویسم نیست...

 

نوشته شده در سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 22:42 توسط ورونیکا| |

روی کاناپه نشسته ام و برای اولین بار در این بیست و نه سال و چند ماه به این فکر می کنم که اگر من پسر بودم الان دنیایم چه شکلی بود؟!!

توی چه رشته ای درس خوانده بودم؟.... الان چه کاره بودم...؟

اصلا ازدواج کرده بودم...؟ همسرم چه شکلی بود...؟ اسمش چه بود؟ چطوری با او آشنا شده بودم...؟ چقدر عاشقش بودم...؟ چقدر عاشقم بود...؟

بچه چه... ؟ داشتم یا نه...؟ دختر بود یا پسر...؟ اسمش را من انتخاب کرده بودم یا همسرم...؟ شبیه من بود یا مادرش...؟

خانه چی...؟ داشتیم....؟ مدل ماشینم چه بود؟... فوتبالی بودم یا نه...؟ قرمز بودم یا آبی...؟

اصلا وبلاگ می نوشتم....؟ شعر می گفتم برای همسرم...؟! حرف های عاشقانه بلد بودم بگویم...؟

برای پدر و مادرم چه...؟چقدر بیشتر از حالا به دردشان می خوردم...؟ چقدر بیشتر هوایشان را داشتم...؟

و هزار سوال ریز و درشت و مهم و بی اهمیت دیگر که هیچ جوابی هم برایشان ندارم....!

روی کاناپه نشسته ام و به این فکر می کنم که اگر چه نمی توانم دنیایم را با پسر بودنم تصور کنم اما دست کم یک چیز  را خوب می دانم ....

اینکه اگر پسر بودم مامان مرا خیلی بیش از اینی که هست دوست داشت....!!!

این یکی را خوب می دانم...!!

نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 23:17 توسط ورونیکا| |