X
تبلیغات
روزهای ورونیکا

روزهای ورونیکا

یکی یکی کنار مورد هایی که توی چک لیستم نوشته ام تیک می خورد و یکی یکی به وسایل توی چمدان اضافه می شود...

داریم می رویم سفر....

بعد از به دنیا آمدن دخترک این دومین سفری است که خودمان سه تایی می رویم....!

امیدوارم وقتی که برگشتیم حال و هوای مان جور خوبی عوض شده باشد....!

امیدوارم به هر سه مان مخصوصا دخترک خوش بگذرد و خاطره خوب این سفر توی ذهنش بماند...!

امیدوارم زاینده رود را پر از آب ببینیم....!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 15:49 توسط ورونیکا| |

توی تمام این سالها همیشه در را به روی عشق بستم و یک قفل بزرگ آویختم پشتش....!

می ترسم....!

می ترسم از اینکه همانطوری که حالا دلتنگ سالها پیشم و پشیمان از دست رد به سینه عشق زدن... روزی برسد که دلتنگ امروزم باشم و در حسرت یک نگاه یا لبخند....

من چرا اینقدر با خودم تلخم....؟!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 19:19 توسط ورونیکا| |

 این روزها هر وقت جمله عاشقانه ای می خوانم که دلم را می لرزاند و حس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن را یادم می اندازد و اشک می نشاند توی چشم هایم دستم نا خودآگاه می رود سمت صفحه مانیتور....

 انگار می خواهم با لمسشان آن واژه های عاشقانه را به همه ی وجود حس کنم....!

اینجور وقتها یخ می کنم..... خودم خودم را بغل می کنم تا شاید تنهایی ام کمتر به چشم بیاید....!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 15:45 توسط ورونیکا| |

همه چیز خوب است.... حتی خیلی خوب تر از خوب....

تنها چیزی که بد و تلخ و سرد و ناجور است منم..... خوده خوده من.... این را دیگر از بر شده ام....!

همه چیزهای کوچک و بزرگ آنقدر روی دلم تلنبار شده اند که دیگر تحملش را ندارم....

دلم می خواهد چمدانم را ببندم و دست دخترک را بگیرم و چند روزی بروم.....

کجایش را نمی دانم.... فقط بروم جایی که آرام شوم.... حس و حالم بهتر شود....

دلم می خواهد تپیدن قلبم را حس کنم....!

اما انگار انتظار زیادیست....!!

جدا از بد بودنم.... این روزها اصلا خوب نیستم....!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 15:26 توسط ورونیکا| |

دلم حجم بزرگی از عشق می خواهد....

یک سورپرایز غیر منتظره و دلچسب....

 یک اتفاق خوب.....

دلم قهقهه می خواهد امروز.....می فهمی...؟  قهقهه.....!! از ته ته دل....

که بشود باهاش بغض ها را پرتاب کرد بیرون....!ا

دلم یک آغوش امن می خواهد امروز......

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 18:28 توسط ورونیکا| |