روزهای ورونیکا

تلفنش که زنگ خورد روی صفحه موبایلش افتاد : زندگیم....!!

شوهرش پشت خط بود....!!

برای چند لحظه بی هیچ حرکتی.... بی هیچ فکری....بی هیچ احساسی....بی هیچ عکس العملی فقط زل زده بودم به صفحه موبایلش و اسم " زندگیم " که افتاده بود روی گوشی....!!!

هنگ بودم انگار.... قفله قفل....!!

تا یک ساعت بعدش.... تا وقتی که موبایل جرویس را برداشتم تا پیغامهای توی گروه مشترک وایبری مان را بخوانم....

همان موقع بود که فهمیدم چرا این کلمه ی ساده آن هم روی گوشی کسی دیگر توانست اینقدر بهمم بریزد...؟!

همان موقع بود که فهمیدم اصلا معنای کلمه " زندگیم " جای اسم یک آدم یعنی چه....؟!

همان موقع بود که فهمیدم چقدر تهی ام.... چقدر خالی.....!!!

.

.

.

.

پ ن : دلم یک عاشقانه ی آرام می خواهد....

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:44 توسط ورونیکا| |

دخترک را ثبت نام کرده ام کلاس ژیمناستیک.... اولین باری بود که در برابر کلاس رفتن و جدا شدن از من گارد نگرفت و گفت که دلش می خواهد برود....!!!! من هم با کمال میل استقبال کردم....

راستش برایم اینکه چه کلاسی برود چندان فرقی نداشت.... فقط دلم می خواست بتواند کمی از من جدا شود و توی جمع همسالانش خوش بگذراند....

روزهای فرد شال و کلاه می کنیم و می رویم باشگاه.... او می دود توی صف و قاطی بچه ها خودش را گرم می کند و من هم می نشینم روی یکی از مبل های گوشه سالن و از دور نگاهش می کنم....! هنوز به آن مرحله نرسیده ایم که بگذارمش و بروم و بعد بیایم دنبالش...!!!

با این حال تمام  آن یک ساعت را لبخند می زنم.... ! دیدن دخترک وقتی که سعی می کند نرمش ها را درست انجام دهد و حرکات را یاد بگیرد به وجدم می آورد...!!

روزها چه تند می آیند و می روند...!

باورم نمی شود که تا رسیدن اسفند....تا ماه دوست داشتنی من زمان زیادی باقی نمانده است....!

اصلا انگار امسال را نشانده اند پشت یک اسب تیز پای تند رو .....

اسبی که چهار نعل یک نفس می تازد و می دود....!

.

.

.

.

.

.

پ ن : حرف هاییست توی ذهنم .....می آیند تا روی لبم که کلمه شوند.... می جوم و قورتشان می دهم....!

 

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:4 توسط ورونیکا| |

تا با صحرا وایبری خداحافظی می کنم , دخترکم خوابش برده است....

آهسته پتو را می کشم رویش و موهایش را از توی صورتش کنار می زنم و پیشانی اش را می بوسم و با خودم فکر می کنم که من چقدر قدر نشناس و نا سپاس ام....!

حرف ها و غصه های صحرا یادم آورد آنقدر دلیل و بهانه برای شاد بودن دارم که خودخواهانه نمی بینمشان.....!

همینکه می توانم هر موقع که دوست داشته باشم دخترکم را در آغوش بکشم.... ببوسم.... صدایش را بشنوم.... بزرگ شدنش را ببینم....

همینکه همسری دارم که دلخوشی اش دلخوشی من است و شادی اش طنین خنده های من.... حتی اگر عشقش را آنطوری که من دلم بخواهد ابراز  نکند....!!!

همینها کافیست برای زنی که ماه ها دخترش را ندیده است و سالها طعم عشق همسرش را نچشیده...!

همینها کافیست برای لمس خوشبختی..... برای حس خوشحالی..... چشمانت را باز کن ورونیکا....! 

.

.

.

* دوستان قدیمی آهنگ وبلاگم را یادتان می آید...؟!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 16:21 توسط ورونیکا| |

هورمون هایم که به هم می ریزد دیگر خودم را نمی شناسم....!

نمی دانم منکه تا همین دیروز شاد و شنگول بودم و توی آشپزخانه و پای اجاق گاز زیر لب " همه چی آرومه...من چقدر خوشحالم " را زمزمه می کردم....! حالا چطور با کوچکترین تلنگر و بی هیچ دلیل منطقی ای بخش آبغوره گیری ام اینقدر قوی شروع به کار می کند؟!

دیشب وقتی جرویس بی هوا گفت پای چشمهایت گود افتاده من تا یک ساعت بعدش گریه می کردم....!

دست خودم نبود.... اشک ها می آمد و تمامی هم نداشت....!

می دانستم دلیل این همه اشک فقط حرف ساده ی جرویس نیست اما نمی توانستم جلویشان را بگیرم....!

این روزها کاری از دستم بر نمی آید جز آنکه بنشینم و مدام خودم را دلداری دهم که عزیزم... بگذار یکی دو روز دیگر هم بگذرد....تمام می شود.... !!!

.

.

.

پ ن : دلم سفر به جنوب می خواهد... !

دلم یک دورهمی شاد و خودمانی می خواهد..... !

دلم یک عالمه خرید دوست داشتنی می خواهد...!

دلم یک مهربانی عمیییییییییییییییق می خواهد....!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ساعت 15:31 توسط ورونیکا| |

از نیمه های دیشب که سوزش گلویم گفت دارم سرما می خورم خودم را بسته ام  به آب لیمو شیرین و پرتغال و دمنوش های گیاهی و سوپ داغ و شلغم....

دلم نمی خواهد این ویروس لعنتی توی تنم جان بگیرد....

با وجود این امروز خوبم..... حس خوبی دارم شبیه سال های 83 یا 84..... شبیه روزهای دانشجویی....

امروز زنگ زدم به مرجان.... همکلاسی و رفیق دانشگاهم..... آخرین باری که با هم حرف زده بودیم سه سال پیش بود... من دخترک را باردار بودم.... حالا او دومین بچه اش را سه ماهه باردار بود....!

با مرجان که حرف می زنم دیگر برایم معنایی ندارد که چند سال از آن روزها گذشته است و الان جفتمان مادریم و درگیر زندگی.... پرت می شوم به همان دانشکده سر سبز.... توی همان کلاسها و راهروها....

دوباره دختری می شوم که توی سرش هزار و یک سودا و آرزو دارد....!

 امروز دلم خواست می توانستیم یک بار دیگر من و صحرا و مرجان مثل آن سالها دور هم جمع شویم....

با وجود همه دغدغه ها و گرفتاری ها و مشغله های زندگی.....

امروز بعد از مدتها فهمیدم که بعضی از دوستی ها تاریخ انقضا ندارند....! حتی با وجود فرسنگ ها فاصله...

.

.

.

.

پ ن : فردا هفتمین سالگرد شروع عاشقی ام است.... شانزده دی ماه.... کاش برف می بارید....

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 13:51 توسط ورونیکا| |