روزهای ورونیکا

تا با صحرا وایبری خداحافظی می کنم , دخترکم خوابش برده است....

آهسته پتو را می کشم رویش و موهایش را از توی صورتش کنار می زنم و پیشانی اش را می بوسم و با خودم فکر می کنم که من چقدر قدر نشناس و نا سپاس ام....!

حرف ها و غصه های صحرا یادم آورد آنقدر دلیل و بهانه برای شاد بودن دارم که خودخواهانه نمی بینمشان.....!

همینکه می توانم هر موقع که دوست داشته باشم دخترکم را در آغوش بکشم.... ببوسم.... صدایش را بشنوم.... بزرگ شدنش را ببینم....

همینکه همسری دارم که دلخوشی اش دلخوشی من است و شادی اش طنین خنده های من.... حتی اگر عشقش را آنطوری که من دلم بخواهد ابراز  نکند....!!!

همینها کافیست برای زنی که ماه ها دخترش را ندیده است و سالها طعم عشق همسرش را نچشیده...!

همینها کافیست برای لمس خوشبختی..... برای حس خوشحالی..... چشمانت را باز کن ورونیکا....! 

.

.

.

* دوستان قدیمی آهنگ وبلاگم را یادتان می آید...؟!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 16:21 توسط ورونیکا| |

هورمون هایم که به هم می ریزد دیگر خودم را نمی شناسم....!

نمی دانم منکه تا همین دیروز شاد و شنگول بودم و توی آشپزخانه و پای اجاق گاز زیر لب " همه چی آرومه...من چقدر خوشحالم " را زمزمه می کردم....! حالا چطور با کوچکترین تلنگر و بی هیچ دلیل منطقی ای بخش آبغوره گیری ام اینقدر قوی شروع به کار می کند؟!

دیشب وقتی جرویس بی هوا گفت پای چشمهایت گود افتاده من تا یک ساعت بعدش گریه می کردم....!

دست خودم نبود.... اشک ها می آمد و تمامی هم نداشت....!

می دانستم دلیل این همه اشک فقط حرف ساده ی جرویس نیست اما نمی توانستم جلویشان را بگیرم....!

این روزها کاری از دستم بر نمی آید جز آنکه بنشینم و مدام خودم را دلداری دهم که عزیزم... بگذار یکی دو روز دیگر هم بگذرد....تمام می شود.... !!!

.

.

.

پ ن : دلم سفر به جنوب می خواهد... !

دلم یک دورهمی شاد و خودمانی می خواهد..... !

دلم یک عالمه خرید دوست داشتنی می خواهد...!

دلم یک مهربانی عمیییییییییییییییق می خواهد....!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 15:31 توسط ورونیکا| |

از نیمه های دیشب که سوزش گلویم گفت دارم سرما می خورم خودم را بسته ام  به آب لیمو شیرین و پرتغال و دمنوش های گیاهی و سوپ داغ و شلغم....

دلم نمی خواهد این ویروس لعنتی توی تنم جان بگیرد....

با وجود این امروز خوبم..... حس خوبی دارم شبیه سال های 83 یا 84..... شبیه روزهای دانشجویی....

امروز زنگ زدم به مرجان.... همکلاسی و رفیق دانشگاهم..... آخرین باری که با هم حرف زده بودیم سه سال پیش بود... من دخترک را باردار بودم.... حالا او دومین بچه اش را سه ماهه باردار بود....!

با مرجان که حرف می زنم دیگر برایم معنایی ندارد که چند سال از آن روزها گذشته است و الان جفتمان مادریم و درگیر زندگی.... پرت می شوم به همان دانشکده سر سبز.... توی همان کلاسها و راهروها....

دوباره دختری می شوم که توی سرش هزار و یک سودا و آرزو دارد....!

 امروز دلم خواست می توانستیم یک بار دیگر من و صحرا و مرجان مثل آن سالها دور هم جمع شویم....

با وجود همه دغدغه ها و گرفتاری ها و مشغله های زندگی.....

امروز بعد از مدتها فهمیدم که بعضی از دوستی ها تاریخ انقضا ندارند....! حتی با وجود فرسنگ ها فاصله...

.

.

.

.

پ ن : فردا هفتمین سالگرد شروع عاشقی ام است.... شانزده دی ماه.... کاش برف می بارید....

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 13:51 توسط ورونیکا| |

سخت ترین بود.... صادقانه می گویم این اسباب کشی سخت ترین و طولانی ترین و پدر در آر ترین اسباب کشی ای بود که تا به حال داشتیم...  !!

نمیدانم دلیلش چه بود.... خانه حاضر و آماده بود....فقط یک گاز تو کار سفارش داده بودیم که نصبش کمی طول کشید... اما همه چیز مثل اسباب کشی های قبلی گذشت.... واقعا نمیدانم دلیل این همه فشار و سختی چه بود..... شاید اینبار خودم سخت گرفته بودم.... نمی دانم.... اما هر چه بود گذشت....  

حالا دوباره اینجایم.... توی خانه مجازی ای که همیشه یک گوشه ذهنم اینجاست....  

همه چیز مثل همیشه است.... پائیز مدتهاست که از راه رسیده و من هم مثل هر سال انتظار بهار را می کشم.... خنده دار است میدانم.... اما انگار هر سال دلم نمی خواهد زمستان را زندگی کنم....!!! دلم می خواهد بخوابم و وقتی چشم باز می کنم بهار از راه رسیده باشد....!!!!  

بیشتر می آیم.... به زودی زود....

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 12:59 توسط ورونیکا| |

سال ۸۵ بود..... درسم تمام شده بود و داشتم می رفتم....  یادت هست....؟!

در حالی که پر بودم از حس های جورواجور آمدم خانه ات..... خانه ی دوست داشتنی ات.....

پر بودم از حرف..... پر بودم از بغض .... داشتم بعد از چهار سال کنار تو بودن می رفتم... داشتم می رفتم و نمی دانستم باید چه بگویم....؟!

یادم می آید با چشمهای خیس نگاهت کردم و فقط خواستم که از این به بعد هم باشی....! من داشتم از کنارت می رفتم اما خواستم که حضورت را دریغ نکنی....... خواستم که توی اتفاق های مهم زندگیم نگاهم کنی.... لبخند بزنی به رویم.....!

توی تمام این سالها سایه سبز و مهربانت را دیدم....!

وقتی که جرویس پا به زندگیم گذاشت.....!

 وقتی که دخترک را باردار شدم.....!

 لبخندت را دیدم رئوفم.... برایم دست تکان دادی و رفتی....!

راستش شاید به نظر خیلی ها اتفاقی باشد..... شاید اسمش را بگذارند تصادف.... اما  من این تقارن را دوست دارم.... من این را نشانه ای میدانم میان من و خودت.....! 

اینکه صاحب قبلی خانه مان اینقدر بد قولی کند و آخر سر کلید خانه مان را روز تولد تو بگذارد توی دستهایمان....!

این را دوست دارم که روز میلاد تو آینه و قران می گیرم دستم و پا توی خانه ام می گذارم....!

این را دوست دارم که باز هم ایستاده ای و توی یک اتفاق خوب و قشنگ دیگر برایم لبخند زنان دست تکان می دهی....!

ممنونم که هستی..... ممنونم که هنوز مهمان دلتنگ سالهای پیشت را فراموش نکرده ای....!

تولدت مبارک رئوف مهربانم....

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 15:15 توسط ورونیکا| |