روزهای ورونیکا
آنوقت می دانم وقتی همسرم قهر کرده است و حرف نمی زند هیچ چیز جز دستهای نوازشگر و آغوش مردانه و عطر تنم نمی تواند آرامش کند...!
هر چه باشد او یک زن است...!
همان که ملا و پسرش و الاغشان در مسیری می رفتند و هر کس آنها را می دید چیزی می گفت....
اینکه چرا پدر تنهایی سوار است...؟ و چرا پسر تنهایی سوار است...؟ و چرا هر دو با هم سوارند...؟ چرا هیچ کدام سوار نیستند....؟ و.....
توی این یکسال و ده ماهی که دخترک به دنیا آمده است عجیب احساس می کنم حکایت ما هم شبیه حکایت ملا بود و پسرش...
و البته این قصه هنوز هم ادامه دارد....
و البته من هم هنوز آدم نشده ام....!
.
.
.
پ ن: راستی... خوشحال می شوم اگر اینجا اسم وبلاگم را ثبت کنید...
وقتی که دستهای کوچکش را دور گردنم حلقه می کند صورت لطیفش را می چسباند به صورتم و با صادقانه ترین لحنی که می شناسم میگوید: مامان...دوست... ( مامان دوستت دارم)
آن وقت است که دلم می خواهد دنیا توی آغوش کوچکش بایستد...
وقتی که هدیه ای از طرف خدا باشی و پاداش یک کار خیر.... لطیف خواهی بود و مهربان....
دیگر دست تو نخواهد بود.... باورت خواهد شد که همانگونه ای....!
و همان گونه هم رفتار خواهی کرد...!
که هوایم را داشته باشد.... که حواسش به من باشد....
که کنارش نگران هیچ چیز و هیچ کس نباشم...
که کنارش نترسم...
که ادای قوی بودن در نیاورم....
که هر وقت دلم گرفت بغض کنم.... اشک بریزم....بشکنم...
و خیالم تخت باشد که او هست... کنار من.... تکیه گاه من....
منی که همینی ام که هستم....
چقدر امشب دلم کسی را می خواست که شانه هایم را بگیرد و زل بزند توی چشمهایم و بگوید: اشک هایت را پاک کن دختر.... من اینجایم... کنار تو.... نمی گذارم احدی غم توی نگاهت بپاشد.... حالا هر که می خواهد باشد....
دلم امشب یک آغوش امن می خواست....
شانه ای محکم...
دستانی نوازشگر...
و یک دنیا حرف...
| Design By : Pars Skin |

